الان من پانزده ماه دارم

بالاخره یه وقتی‌ پیدا شد که مامانی از طرف من چند خطی‌ بنویسه . آخرین نوشته حدودأ هشت ماهم بود . از اون روز تا الان کلی‌ کارا یاد گرفتم و دیگه یه شخصیتی بهم زدم . مامانی خیلی‌ عزم تعریف می‌کنه میگه خیلی‌ بچهٔ خوبی‌ هستم یه علتش اینه که مامان می‌تونه با وجود من درس بخونه .

من حدودأ یک هفته باد از تولدم تونستم راه برم البته در یازده ماهگی براحتی‌ با کمک گرفتن از وسایل خونه راه میرفتم . خاله پگاه جونم برای تولد یکسلگیم پیش ما بود . همش میگفت باید راه رفتن رادین رو ببینم و برم (البته همینطورم شد ). من کلا یه بچه‌ی آروم هستم و کمتر بد اخلاقی می‌کنم البته الان که پانزده ماهم هست کمی‌ یاد گرفتم چطور وقتی‌ یه چیزی رو می‌خوام اعتراض کنم (یاد گرفتم بعضی‌ وقتا سرمو به کبنم زمین یا به دیوار البته مامانی در این جور موقع توجهی‌ بهم نمی‌کنه ) . یکمی هم خجالتی‌ هستم وقتی‌ آدمای جدید رو میبینم اولش پشت مامان و یا بابایی قایم میشم و یواشکی به اونا نگاه می‌کنم و یا رفتارای عجیب قریمب از خودم در میارم اما این فقط برای ۱۰ دقیقست باد از اون کلی‌ بهاشون دوست میشم بطوری که مامان و بابا رو به کلی‌ فراموش می‌کنم . 

موسیقی‌ رو واقعا دوست دارم و ساعتها می‌تونم آروم یه جا بشینم و بهش گوش بدم . بیشتر اوقات باعث تعجب دیگران میشم . وقتی‌ تلویزیون یه برنامهٔ موسیقی داره به خصوص اپرا و یا موسیقی کلاسیک با دقت تماشا می‌کنم می‌تونم بگم بیشتر از کارتون دوست دارم این برنامهارو . همه به مامان و بابا پیشنهاد می‌کنن حتما در سن کوچکی منو بفرستن کلاس موسیقی .(مامان قراره ۳ سالگی منو بفرسته کلاس ویالون )

دیگه دارم به صداهای اطرافم خوب توجه می‌کنم و بعضی‌ اوقات تقلیدشون می‌کنم . بخصوص صدای حیوانات وقتی‌ رفتیم ویلای ولری و اردک‌ها رو از نزدیک دیدم بسرعت یاد گرفتم صداشنو و وقتی‌ توی خونه صداشون رو میشنیدم من هم تکرار می‌کردم  و به عکس اردک‌ها که روی مبلشون بود اشاره می‌کردم . حسابی‌ ولری تعجب کرد و به مامانی هی‌ میگفت رادین خیلی‌ باهوش . الان می‌تونم بگم شیر ، تاشا ، به‌‌ به‌‌، مامان، بابا، یه برام به بابایی در جواب سلامش گفتم سلام (۲ روز پیش ) ، معنی خداحافظ رو می‌دونم و وقتی‌ این کلمهرو میشنوم بای بای می‌کنم . معنی‌ بشی‌ ، باز کن ، ببند ، بخور ، نه، بیا ، بالا، دسترو ببر بالا، کجاست ، برقص ، چشمک بزن،الان دیگه با شنیدن زبان انگلیسی متعجب نمیشام و تقریبا بعضی‌ چیزارو میفهمم . یه زبان مخصوص به خودم دارم که بعضی‌ وقتا مامان هم نمیفهمش . کلمهٔ لولو رو زیاد میگم به خصوص وقتی‌ بعضی‌ می‌کنم . وقتی‌ عصبانی‌ هستم یا یه چیزی می‌خوام زبان مخصوص به خودمو تکرار می‌کنم .

شخصیتا مهربونم و وقتی‌ می‌خوام اینو نشون بدم سرمو به اون چیز یا اون فرد میچسبونم . و یا چشمک میزنم (اصولاً به آدما این کارو می‌کنم ). ربطم با آدمای غریبه خوب و سرو می‌کنم بهاشون ارتباط بر قرار کردن . وقتی‌ رفتبودیم ماسکوکا با جانتان خیلی‌ دوست شده بودم و کلی‌ باهاش بعضی‌ می‌کردم وقتی‌ رفت همش دنبالش می‌گشتم .فکر می‌کنم بهترین دوستم تاشا است . اونم خیلی‌ منو دوست داره و همیشه مواظبم هست . وقتی‌ دلش برام تنگ می‌شه میاد منو لیس می‌زنه . بعضی‌ وقتا کلی‌ باهاش بعضی‌ می‌کنم . میفتم دنبالش و اون از دستم فرار می‌کنه . خیلی‌ دوست دارم بهش گازا بدم بعضی‌ وقتا مامان اجازهٔ این کارو بهم میده . منم یک درمیان بهش میدم چون بعضی‌ وقتا بهش حسودی میکننم و دوست دارم لقمهٔ اونو خودم بخورم ؛)

به تازگی توی مهد‌کودک احساس غریبی پیدا کردم . وقتی‌ مامان نیست فکر می‌کنم اون برای همیشه منو ترک کرده و سرو می‌کنم به گریه البته قبلان اینطوری نبودم . البته بعضی‌ وقتا فراموش می‌کنم مامان نیست و حسابی‌ به بعضی‌ مشغول میشم .

آب بازیرو خیلی‌ دوست دارم . عاشق کتاب هستم و الان بتازگی خودم کتاب می‌خونم . خمیر بازی و نقاشی هم از بازیهای جدیدم هست . عشق ماسه بازی هستم و همه تعجب می‌کنن که اصلا تمایلی به خوردن ماسه ندارم . ماشین بازی یکی‌ دیگه از سرگرمیهام هست . ولبته بسیار کنجکاو هستم و دوست دارم همه‌چیز رو کشف کنم

من و تجربه مهد‌کودک

امروز دقیقا هشت ماه و دوروزه شدم  و حسابی‌ همه جا و همه چیز برام جالب هست. تقریبا هفت ماهم بود که یاد گرفتم چهار دست و پا برم اما الان حسابی‌ حرفه‌ای شدم و به سرعت یه چشم بهم زدن به هدفم می‌رسم از همه‌چیز لذت بخش تر اینه که از یه تکیه گاه کمک بگیرم و سرپا بیستم این کارو خیلی‌ دوست دارم تازه جدیداً دارم تمرین تعادل می‌کنم چشمک البته این کارو خیلی‌ با احتیاط انجام میدم بعضی‌ وقتها هم فقط با یه دست سر پا می‌ایستم یه کار دیگه که تقریبا ۲ روزی هست انجام میدم این که با کمک تکیه گاه قدم بر میدارم  .مامی بعضی‌ وقتها میگه پسرم خیلی‌ عجله نکن که روی پای خودت بیستی اما مامی نمیدونه که من خیلی‌ عجله دارم .موزیک برام خیلی‌ جالبه و دوست دارم . تبلیغ   Minigo  رو خیلی‌ دوست دارم و همیشه بهش میخندم و خرس کوچولوی کارکترش برام خیلی‌  جالبه  . آدما دیگه برام غریبه نیستن الان خاله سارا و خاله آزاده رو میشناسم خیلی‌ هم دوسشون دارم چون کلی‌ باهم حرف میزنن عمو بهنام و عمو روزبه هم دوست دارم اما بعضی‌ وقتها فراموش می‌کنم که قبلان دیدمشون  .

۲۲ ژانویه دوباره کلاس موسیقیم  شروع شد و من حسابی‌ اونجا خوش میگذرونم کلی‌ هم دوست پیدا کردم اسماشون زک ، ثلاث ، و البته معلم مهربونم لیا که وقتی‌ توی کلاس آواز میخونه من همش دوست دارم بهش نگاه کنم دیگه تقریبا میشناسمش چون یه روز که اومد خونمون که با مامانم برن مهمونی منم بغل بابای بودم وقتی‌ لیا باهم حرف زد سرمو گذاشتم روی شونهای بابای و کمی‌ خجالت کشیدم مامی میگه خیلی‌ بامزه شده بودم در اون حالت چشمک.

یه روزم من و مامی و  val    (دو ست مامی) و دوست من سموئل و مامانش رفتیم مهد‌کودک اولش برام یکمی محیط غریبه و نا آشنا بود کمی‌ گریه کردم اما بد از ۱۰ دقیقه همه چیز عادی شد و کلی‌ اونجا بازی کردم و معلم مهربون بهم یه کتاب جایزه داد اسم کتاب هست   Mr.Noisy's Wild Safari  این کتاب یکی‌ از چیزای مورد علاقمه. ساعت‌ها باهاش بازی می‌کنم و وانمود می‌کنم که دارم میخونمش  به تازگی هم یاد گرفتم که به سرعت ورقش بزنم (مامی از این حالتم فیلم گرفته)  از اون روز به بعد مامی منو میبره مهد‌کودک که با محیط خارج از خونه هم آشنا بشم .  خیلی‌ اونجا رو دوست دارم کلی‌ اسباب بازی هست روزهای جمعه بعدازظهر بابای هم باهمون هست با کمک همدیگه نقاشی میکشیم و خلاصه اینکه خیلی‌ خوش می‌گذره  .                                                                                                                                       مامی فکر نمیکرد به این سرعت به این محیط عادت کنم چون یکشنبه ۶ژانویه که رفتیم کلیسا مامی برای اولین بار منو توی مهد‌کودک اونجا تنها گذشت و من اصلا گریه نکردم و کلی‌ مامی از این موضوع خوشحال بود . اون روز یه عالمه بچه دیدم با اونا بازی کردم غذامو خوردم و یه ساعت آخرم توی تاب خوابیدم .

چشمه نور

یه روزی بود ، روزای دور

از اون روزای سوت و کور

نبود از عشقت خبری

همش چی‌ بود؟ در به دری

دنبال یک لقمه نون

چه رو زمین چه آسمون

دنیا رو ما دور میزدیم

من و مامان تو اون قدیم

 

تا که یه روز درا گشود

اونور در دنیأیی بود

بهش میگفتن قدیما

شهر دل‌ و آرزوها

کوله هامون رو بستیم و

زدیم به چاک جاده ها

من و مامان چه بی‌ ریا

امیدمون فقط خدا

 

دستامون از جنس بلور

یه دنیا نور از راه دور

جاده‌های سرد و یخی

سراب‌های دروغکی

گذشتیم از هرچی‌ که بود

به جز خدا هیچکی نبود

 

رسیدم و رها شدیم

از همه کس جدا شدیم

گفتیم دیگه آخرشه

اونکه میخواستیم که بشه

یک دو سه سالی‌ رد شدیم

بازم با دنیا بد شدیم

زندگی‌ سخت و شلوغ

دوباره کرد ساز دروغ

دستامون از غم پینه داشت

بسکه غم دیرینه داشت

 

پوشال‌های خشک قدیم

اونها که تو راه میدیدیم

ریختیم رو هم یکی‌ دو تا

یک آشیون واسه خدا

 

خدا به ما نگاهی‌ کرد

بنده هاشو صدایی کرد

گفت شماها دو تاییتون

حقتونه یه آشیون

منم براتون میزنم

سقفی مثل رنگین کمون

خدا فرستاد این پائین

هدیشو بعد همین

زیر همون سقف کبود

اونجایی‌ که صفایی بود

نوگلی از عرش برین

فرستادن روی زمین

اومدی از اون بالاها

زیر یه سقف پیش ماها

دستات مثل چشمه نور

چشمای تو کوه بلور

نشستی کنج دلمون

نفس بودی از آسمون

 

شاید الان نمیدونی

بابا برات قصه میگه

حقیقت زندگیشه

آروم و سر بسته میگه

یه روز میاد همین روزا

بهم بگی‌ بابا بابا

منم بهت میگم گلم

بسته به تو جون و دلم

 

من و مامان با هم دو تا

پل میشیم و برو بالا

به اون خدا بگو که ما

دوسش داریم، بگو بابا

 

 

تقدیم به پسرم رادین، هفت ماهگیت مبارک

پوریا

دیماه

به روز کردن خاطرات من

بعد از غیبت زیاد مامی تصمیم گرفتم خودم وبلاگ را دردست بگیرم .

حرفهای زیادی هست که باید اینجا بنویسم . مهمترین اتفاقهای که توی اواخر چهار ماه ونیم تا پنج ماه و نیم افتاد به ترتیب اومدن خاله جونم البته من توی خواب بودم وقتی‌ خاله پگاه اومد اما مامی از اولین دیدارمن یه فیلم کوتاه گرفت البته دائای پیام خیلی‌ سفارش کرده بود که در این لحظه فیلم بگیریم .

پنج ماه و دهفتم بود که مادر جون رفت . چند روز بعد از رفتن مادر جون کمی‌ بد اخلاق شده بودم .بعد از رفتن مادر جون مامی میخوابه پیشم.(۴ نوامبر)

وقتی‌ خاله پیشمون بود هرروز صبح زود میومد پیشم باهم بازی میکردیم . بعد از اینکه شیرم را میخوردم برای خودم آواز میخوندم و میخوابیدم بعضی‌ وقتها خودم تنهای بازی می‌کردم تا اینکه میخوابیدم . مامی عاشق این اخلاقم است.

کارهای دوران چهار و نیم ماهگی تا ۶ ماهگی:

۱-حدود چهار ماه نیمم بود که شیشه شیرمو خودم میگرفتم

۲- عاشق اینم که با موزیک گنجیشک لالا بخوابم 

۳-پنج ماه داشتم که کاملا میچرخیدم به شکم و صبح ۱۴ نوامبر بود که برای اولین بر سینه خیز رفتم .(هرکی‌ منو برای اولین بار میدید معتقد بود زود راه خواهم رفت )

۴- صداهای که در این ماه در میاوردم‌ها ها‌ها ، م م،

۵- وقتی‌ که واکسن میزدم خیلی‌ گریه نمیکردم .کلا بچه خوش اخلاقی هستم بیشتر اوقات وقتی‌ از خواب بلند میشم گریه نمیکنم .

۶- حدود ۶ ماهم بود دیگه کاملا سینه خیز میرفتم .

۷- بازی با کتاب رو خیلی‌ دوست دارم.

۸- یکی‌ از چیزای که زودتر از همه اسمشو تشخیص دادم تاشا بود . باهم روابط خوبی‌ داریم هروقت میبینمش بهش کلی‌ ذوق می‌کنم

۹-تقریبا ۵ ماه و ۲۰ روزم بود که غذا خوردن را شروع کردم و اولین چیزی که خوردم سریل برنج بود ، بد از اون جوی رو تمتهن کردم ، سیبزمینی شیرین یکی‌ از لذیذ‌ترین غذا هاست برام همچنین نخود فرنگی‌ ، سیب خیلی‌ دوست دارم . حدود ۶ ماه و ۱۰ روزم بود که گوارشم بهم ریخت یه هفته طول کشید که خوب بشم . و برای اولین بر ۱ ژانویه سوپ خوردم و اتفاقا خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم .در روز ۴ نوبت غذا میخورم .

۱۰- ۲۲ دسامبر برای اولین بار چهار دستو پا ایستادم و بابا و مامی کلی‌ بهم ذوق کردن البته خودم هم خیلی‌ خوشم اومد از این کارم و حدود ۳ ژانویه چند قدمی‌ چهار دستو پا رفتم که مامی  یه فیلم از این کارم گرفت . در آرشیو موجوده :)

۱۱- یکار دیگه که انجام دادم و کلی‌ بابا رو خوشحال کردم گفتن بابا بود (۶ ماه و ۲۵ روزگی) از اون موقع مامی و بابای همش دارن باهم تمرین می‌کنن کلا صداهای که در میارم متفاوت شده و یه مرحله پیشرفت کرده  خاله سارا معتقد بود چقدر زود صحبت کردن رو شروع کردم. الان دارم تلاش می‌کنم که تاشا رو صدا بزنم چون وقتی‌ مامی تاشا رو صدا می‌زنه تاشا به سرعت میاد پیشمون و من کلی‌ به تاشا لبخند میزنم. چند برام دا دا گفتم بعضی‌ وقتها به تقلید مامی وقتی‌ می‌خواد بهم غذا بده به به هم میگم.

۱۲- تقریبا ۶ ماه و ۲۰ روزم بود که کشف کردم به جز مامی و بابای بقیه ادامها برام غریبه هستن این بود که وقتی‌ بغلشون میرفتم گریه می‌کردم همچنین از شلوغی می‌ترسیدم و برام عجیب میومد اما الان کم کم آدمارو میشناسم و بغلشون بعضی‌ می‌کنم مثلا عمو مانی ، عمو بهنام و خآله مهتاب و خاله سارا کاملا برام شناخته شده هستن . کم کم دارم به آدمای غریبه عادت می‌کنم .

۱۳- یادم رفت بگم از وقتی‌ مادر جون و خاله پگاه رفتن هرروز بهم زنگ میزنن و باهم حرف میزنن تقریبا صدا هاشونو میشناسم و کلی‌ باهاشون حرف میزنم

 ۱۴- زمان خوابیدن و بیداریهات یه ریتم منظمی داره اصولاً ساعت ۸ شب میخوابی در طول شب برای شیر خوردن ۲ بار بیدار میشی‌ و حدود ۸.۳۰ صبح بیداری . ساعت ۱۲ ظهر دوباره میخوابی به مدت ۱ ساعت دوباره ساعت ۲.۳۰ یا ۳.۳۰ میخوابی و بد از اون بیداری تا ساعت ۷.۳۰ یا ۸



۴ ماهگی

گل گلدونم ،

۴ ماه و ۷ روزت و هر روز با مزه تر و شیرین تر میشی‌ . جمعه گذشته نوبت دوم واکسنت رو زدی. خیلی‌ جالب بود اون لحظه که واکسنت رو زدن گریه کردی به محض اینکه سرنگ رو کشیدن بیرون ساکت شدی. فردای اون روز رفتیم کلاس یکمی کسل بودی از اونجا که همیشه به معلمت میخندیدی ( معلمت بهت میگه هپی گای) و اون روز  نخندیدی فهمیدم که کسلی . لیا بهات حرف میزد تو هم خیلی‌ بامزه لبت رو جمع میکردی ( وقتی‌ لبت رو جمع میکنی‌ خیلی‌ بامزه میشی‌) و میزدی زیر گریه.

گلم،

کارهای  جدیدت : لالایی گفتنت وقتی‌ می‌خوای بخوابی این شیرین کاری رو از مادر جون یاد گرفتی‌ .

با مادر جون حرف میزنی و صداهارو تقلید میکنی‌ .

به تلویزیون با دقت نگاه میکنی‌ و عکس العمل نشون میدی . صبح‌ها برات کارتن میذارم و تو با دقت نگاه میکنی‌ و من می‌تونم کارهام رو انجام بدم

یه کار بامزهٔ دیگه که انجام میدی وقتی‌ میذاریمت توی جنبنکت یا کلسکت ۲ تا ارنجتو تکیه میدی و خودتو نشسته نگه میداری خیلی‌ بامزه میشی‌ در این حالت .

کلاس موسیقی

جان جانان ،

دیروز کلاس موسیقیت شروع شد . قراره شنبه‌ها از ساعت ۳:۱۵ تا  ساعت ۴ کلاس موسیقی داشته باشی‌ . عزیزم فکر کنم خیلی‌ خوشت اومده . باهم میخونیم ، حرکت ریتمیک انجام میدیم ، نرمش می‌کنیم و در آخر کتاب میخونیم البته لیا (معلم موسیقی‌) به ما یاد میده چطوری باهاتون تمرین کنیم . گلم من که خیلی‌ خوشحال بودم که تورو از این سنّ کلاس موسیقی‌ میاریم جالب اینجا بود لیا معتقد بود که موسیقی‌ رو دوست داری و از اون لذت میبری . راستی‌ یادم رفت معلمت رو معرفی‌ کنم لیا پیانیست اصلیتش ایتالیا است. خیلی‌ خیلی‌ مهربون و دوست داشتنی  است .

قربونت برم


مهارتهای گل مامان

گل مامان ،

الان ۳ ماه و ۱۰ روزت هست . خیلی‌ خیلی‌ با نمک  شدی. تقریبا باهامون حرف میزنی :)

صداهای که در میاری  اق ، گ، م، او . صدای کلفت و مردانه ایی داری . همیشه به مامانی می‌خندی . واقعا تلویزیون رو خیلی‌ دوست داری و با دقت نگاه میکنی‌ . راستی‌ جدیداً به وجود تاشا پی‌ بردی خیلی‌ جالبه با چشمات اونو تعقیب میکنی‌ .

سپتامبر ۳ برای اولین بار اسباب بازیت رو گرفتی‌ و ما کلی‌ لذت بردیم . سپتامبر ۴ برای اولین بار با صدای بلند به مامانی خندیدی چه لحظه قشنگی‌ بود . یه کار بامزهٔ دیگه که میکنی‌ اینه که دستات رو بهم مشت میکنی‌ و میذاری تو دهنت و ملچ و مولوچ میکنی‌ . امروز هم تازه پاهاتو شناختی به هشون نگاه میکنی‌ و یواش یواش به طرفشون میری و باهاشون حرف میزنی خیلی‌ بامزه میشی‌ . مادر جون که پشت تلفن بهات حرف میزانی‌ صداشو می‌شناسی‌ و کلی‌ دست و پا میزنی  و شروع به حرف زدن میکنی‌ :)

عزیزم هر روز شیرین تر میشی‌ و من و بابایی بیشتر عاشقت میشیم



۱۴ روزگی تا ۲ ماهگی

گل گلدونم

وقتی‌ نگاه می‌کنم میبینم چقدربسرعت گذشت توی بیمارستان همش با خودم می‌گفتم کی‌ این مدت تموم می‌شه و برام زمان نمیگذشت اما حالا وقتی‌ برمی‌گردم باورم نمی‌شه این گذر لحظه‌ها رو. عزیزم وقتی‌ امدی خونه تا هفته اول همش خواب بودی اما هفته دوم کمی‌ نا‌ آرامی میکردی دلت خیلی‌ درد میکرد اما با این حال شبها خوب میخوابیدی و هر ۳ ساعت بیدار میشدی تا شیر بخوری . برای اینکه شیر مامانو بخوری از یه پرفسوری که مشاوره شیر مادر بود کمک خواستم اما تو انتخاب خودت رو کرده بودی شیر مادر با شیشه شیر :)

یک ماه هفته ۱ روز میرفتم پیشش اما تو آونقدر بی‌ تابی میکردی که تصمیم گرفتیم بیشتر از این اذیتت نکنیم چون گریه کردن خیلی‌ از انرژیت رو می‌گرفت. تصمیم گرفتم زنگ بزنم  به مامان جون (مامان سکینه) برات شیر خشت و ترنجبین بفرستن چون شنیده بودم برای دل درده بچه خیلی‌ خوبه( همینطور برای رشد بچه) 

شب‌ها تا ساعت ۳.۳۰ پیش من بودی بعضی‌ وقتها تا ساعت ۶ و از اون ساعت به بعد مادر جون میگرفتد. مادر جون کلی‌ ازت عکس میگرفت . به زیرزمین خیلی‌ علاقه داشتی‌ چون وقتی‌ میبردیمت اونجا راحت میخوابیدی البته چون اونجا خنک بود دوست داشتی‌ چون از گرما متنفری مثل مامانی و بابایی :)

عزیزم از همون اول به ماشین و مسافرت عادت کردی چون ۱۵ روزت بود که رفتیم تورنتو.تو کالسکه و ماشین خیلی‌ آرومی البته کلا بچه آرومی هستی‌  عزیزم .

۲۷ جون ۲۰۱۰ ختنت کردیم توی کلینیک بابایی . حسابی‌ اونجارو گذاشتی‌ تو سرت بعد منو تو به مدت  یک ساعت توی یه اتاقی بودیم چون دکتر گفت بود باید تا  یک  ساعت بعد از اون اونجا بمونیم توی بغلم آروم شودی . زمانی‌ هم که رفتیم خونه یک ساعت گریه کردی اما بعدش خوابیدی . اون موقع که گریه میکردی من و بابایی پشیمون شدیم که توی این سنّ ختنت کردیم البته بهترین وقت بود چون تو زود خوب شدی :)

۳۰ ژولای ۲۰۱۰ اولین نوبت واکسنت بود البته یهفته زودتر واکسنت رو زدیم درواقع باید ۶ ژولای میزدیم اما چون میخواستیم بریم مسافرت یه هفته زودتر زدیم. چه پسر خوبی‌ بودی یکمی گریه کردی اما بعدش همش خوابیدی جالب اینجا بود اصلا تب نکردی .

فردای اون روز رفتیم فردریکتن  توی راه خوب و آروم بودی یه روز مونترال‌ موندیم پیش دائی مجتبی‌ . در طول مدتی که ما مهمون بودیم خونهٔ عمه دائی مجتبی‌ تو توی خواب بودی. قربون پسر عاقلم برم که مامانی رو اصلا اذیت نکرد.

توی فردریکتن همه عاشقت شدن . دوستای پگاه جون به خاطر تو هرشب میومدن خونهٔ دائی محسن .سعیده جون از تو نگهداری میکرد البته تو بیشتر اوقات خواب بودی . راستی‌ همه معتقد بودن تو شبیه من هستی‌ :)))




۱۴ روز سخت در بیمارستان

رادین عزیزم قصهٔ اومدنت به خونه اینطوری بود که ۲ هفته تاخیر داشت . پزشکان تشخیص دادن که بهتره ۱۴ روز آنتی بیوتیک بگیری به خاطره اینکه احتمال می‌دادن عفونت رفته باشه تو خونت . برای من و بابا خیلی‌ خیلی‌ سخت بود که تورو اونجا ببینیم من نمیتونستم خونه برم یعنی‌ اصلا دلم نمیومد. منم ۱۰ روز با تو توی بیمارستان مندم . به مامانی یه اتاق داده بودن و هر ۳ ساعت یه بر بهم زنگ میزدن که بیام بهت شیر بدم هرچند که تو به سختی‌ با این موضوع مبارزه میکردی پرستار‌ها همه از این خصوصیات اخلاقیت تعجب میکردن میگفتن که این روحیهٔ جنگجوی رو از چه کسی‌ به ارث بردی یه چیز دیگه هم که خیلی‌ براشون جالب بود گردن گرفتنت و اینکه خیلی‌ قوی هستی‌ بدون استثنا هرکی‌ بغلت میکرد اینو میگفت . اول رفتی‌ قسمت مراقبتهای ویژه ۲ به خاطره اینکه بیمارستان جا نداشت بد بردنت مراقبتهای ویزه ۳ از اونجا میخواستن بفرستنت به یه بیمارستان دیگه که بابایی باهاشون صحبت کرد چون این بیمارستان که تو بودی (م.ک مستر ) بیمارستان دانشگاه که بابایی کارمندش به همین خاطر بود که تورو اونجا نگاه داشتن . پتی(ماما) خیلی‌ تعجب کرده بود که تورو اونجا نگاه داشتن میگفت اولین بار این اتفاق افتاده . بابایی گفت من تلاشمو می‌کنم که تورو اینجا نگاه دارن و بالاخره موفق شد .

روزها به کندی برامون میگذشت به خودم می‌گفتم می‌شه این ۱۴ روز تموم بشه از همه سخت تر وقتی‌ شب‌ها بابا می‌خواست بره اینگر دنیا رو سرم خراب میشد بغض گلومو می‌گرفت اما خودمو نگه میداشتم . در طول روز که منو بابا تو اتاق بودیم دفتر خاطرات دوران دوستی‌ من و بابا رو میخوندیم (مادر جون از ایران آورد بودش).به من و بابا انگیزه میداد این مدت رو  تحمل کنیم . راستی‌ مادر جونم یک روز بد از تولد تو اومد پیش مون این مدتم برای اون خیلی‌ سخت گذشت همش لحظه شماری میکرد برای اومدنت به خون فقط یک بر اجازه دادن که بید تو بخش و تورو ببین اون موقع تو توی دستگاه زیر نور مهتابی بودی .

خاله سارا و عمو بهنام هم اومدن دیدنمون اما موفق نشدن تورو ببینن . خاله سارا تقریبا یه روز پیش مامان بود و خیلی‌ از نظر روحی به مامان کمک کرد .همهٔ پرستار‌ها دیگه مامانو میشناختن روز ۱۰ بهم پیشنهاد دادن برم خونه استراحت کنم با اصرار بابایی تصمیم گرفتم شب‌ها برم خونه و روزها با بابایی بیام بیمارستان . بابایی هم تصمیم گرفت هفته دوم مرخصی شو وقتی‌ بگیره که تو میای خونه. خلاصه یه روز مونده به مرخص شدنت به ما یه اتاق ۲ نفر دادن در قسمت هتل بیمارستان تو رو هم بهمون دادن قرار شد نوبت دوز دارویت که شد ببریمت بخش و بد از آخرین دوز تو مرخص بودی چه لحظهٔ باشکوهی برای منو بابایی بود . روز یکشنبه ۲۰ ججون ساعت ۶.۳۰ تورو مرخص کردن . وقتی‌ رسیدیم خونه مادر جون اومد استقبالمون نگفته نمونه تاشا هم جلوی در برامون دمش رو تکان میداد .

اومدنت به خونه چراغ دل من و بابایی رو روشن کرد

قربونت بره مامانی

وقتی‌ که تو امدی

پسر گلم بالاخره انتظارمون در تاریخ ۶ جون (۱۶ خرداد ) به پایان رسید . شبی که تو تصمیم به آمدن گرفتی‌ هوا خیلی‌ بد بود رعد و برق وحشتناکی بود بابایی داشت عکس می‌گرفت تاشا انگار که فهمیده بود که تو قراره بیأی چون خیلی‌ بیقرار بود منم روی تخت دراز کشیده بودم و همش داشتم فکر می‌کردم نکنه تو امشب بیایی خلاصه اینکه حدود ساعت ۱۱:۳۰ بود که احساس کردم کیسهٔ آب پاره شده به بابایی گفتم و به پتی(مامام) زنگ زدیم و تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان. ۱۲.۳۰ تا ۲:۳۰ بیمارستان بودیم اما همه‌چیز خوب بود و چون دردی نداشتم به خونه برگشتیم . فردای اون روز (شنبه ۵ جون) من کاملا استراحت کردم و پتی مرتب میومد خونمون . حدود ساعت ۳.۳۰ بعدازظهر بود که دردم شروع شد تا ساعت ۸.۳۰ خونه بودیم پتی هم با ما بود . ساعت ۹:۳۰ رفتیم بیمارستان دردم غیر قابل تحمل شده بود حدود ساعت ۱۰:۳۰ بیهسی نخاع رو انجام دادن ۵ دقیقه بعد از اون ضربان قلب من و تو بالا رفت و دکتر شب را پیج کردن و تصمیم گرفتن که ببرنمون اتاق عمل . خلاصه منو بردن اتاق عمل بابایی هم با ما بود خیلی اشتیاق دیدنتو داشتم اصلا نترسیدم از عمل . یکی‌ یکی‌ تیم اتاق عمل آمدن و خودشونو به من معرفی‌ کردن . پتی هم گفت من تا آخرین لحظه باهاتم و به من دلگرمی‌ میداد. خلاصه تو خوشگلم ۶ جون ساعت ۱۲:۰۵ بامداد (۱۶ خرداد)بدنیا امدی . به محض اینکه گذاشتنت توی تخت نوزاد شروع به گریه کردی . احساس من و بابا اون لحظه قابل توصیف نیست با اینکه خیلی‌ خسته بودم اما خیلی‌ خیلی‌ هیجانی بودم بالاخره انتظار بسر اومد و تو امدی :))

توی اتاق ریکاوری همش بغل بابایی بودی .بعد از یک ساعت رفتیم توی بخش و من از بابایی خواستم بره خونه. تا صبح خوابو بیدار بودم با این حال همش به تو فکر می‌کردم. دوست داشتم زودتر بریم خونه .روزی سختی‌ بود و کاملا متفاوت.

عزیزم خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم

ماه آخر

عزیزم یکمی مامان تو نوشتن تنبلی کرده حالا یه وقتی‌ پیدا کردم که برات از ماهای آخر بنویسم .اینکه مامان حسابی‌ احساس سنگینی‌ میکرد یکمی هم دلهره داشت اما کلی‌ هم شوق اینو داشت که روز ‌دیدار داره نزدیکتر می‌شه . توی این ماه یه اتفاق بد هم افتاد و اون اینکه بابابزرگ مامانی از این دنیا رفت و مارو با خاطراتش توی این دنیا تنها گذاشت . بابا بزرگ مامان قرار بود با مادر جونت بیان اینجا اما قسمت نشد هرچند که خیلی‌ برای مامان  سخته اما این حقیقت زندگیه و باید قبولش کنیم.

راستی‌ عزیز دل مامان ، ما هر شب باهات حرف میزدیم و تو هم برای ما ابراز احساسات میکردی . تکونات خیلی‌ قشنگ و بامزه شده بودن و ما میتونستیم تقریبا جای پاها و دستاتو حدس بزنیم . یه چیز بامزهٔ دیگه این بود که هروقت سکسکه می‌زدی من کاملا احساسش می‌کردم خیلی‌ بامزه بود.

توی این ماه رفتیم مهمونی دوستت ساموئل اون قراره یه ماه دیرتر از تو به دنیا بیاد از طرف تو براش یه هدیه خوشگل بردیم . مهمونیشون تو کلیسا بود کلی‌ هم بازی کردیم.یکی‌ از بازیها این بود که باید قیافهٔ ساموئل دوستت رو از روی تصویر مامان و باباش حدس میزدیم .خلاصه خیلی‌ خوش گذشت .

عزیزم این تقریبا خلاصهٔ ماه آخری بود که تو توی شکم مامان بودی.

قربونت برم پسر گلم

مهمونی برای رادین کوچولو

عزیزم ملوسم ۲۸ فروردین روز تولد مامانی دوستای کانادای یه مهمونی خیلی‌ مفصل برای تو برنامه ریزی کردن . مهمونی خونهٔ             Dave,   Val  بود.  یه کیک خیلی‌ خوشگلم برات خرید بودن با کلی‌ غذاهای خوشمزه . سارا جون و آقا بهنام هم اومده بودن و یه کادوی خیلی‌ خوشگل برات آوردن .  یه کالسکه خوشگلم کادو گرفتی و یه عالمه لباسهای خوشگل و کلی‌ چیزای دیگه. عزیزم از مهمونیت فیلم گرفتیم که وقتی‌ بزرگ شدی ببینیش . بازی کردیم بعدم کادوهارو باز کردیم خلاصه خیلی‌ خوش گذشت.

رادین عسل مامان،

حرکتت خیلی‌ خیلی‌ بامزه شده بعضی‌ وقتا احساس می‌کنم سکسکه میکنی‌ چون به مدت ۲ دقیقه به صورت منظم تکون می‌خوری . وقتی‌ تکون می‌خوری بابایی خیلی‌ ذوق می‌کنه. هر روزم میریم تو اتاقت به هرچی‌ که نگاه می‌کنیم قربون صدقت میریم و بیشتر برای دیدنت بی‌ تاب میشیم. الان توی هفتهٔ ۳۳ هستیم همه چیز خوب پیش میره و در کلّ می‌شه گفت که هیچ مشکلی‌ نداریم. دیگه کم کم باید آماده بشیم برای امدنت .

مامانی قربونت میره

خیلی‌ دوست دارم عزیزم

خونه جدید و اتاق رادین

رادین جونم ،

سال جدید و من و بابایی درحال جمع کردن وسایل خونه بودیم. یه هفته بعد از اینکه امدیم خونه ی خودمون من خیلی‌ مریض بودم به همین خاطر بابایی همهٔ کارها رو تنهایی‌ انجام داد خونه رو رنگ کرد وسایل خونه رو چید. تا اینکه نوبت به اتاق تو عزیزم رسید. اول اتاقت رو رنگ کرد (با یه شوق دیگه‌ای اتاقت رو رنگ میکرد )چند تا عکسم از بابایی گرفتم وقتی‌ داشت اتاقت رو رنگ میکردچشمک.

جمعه که از سر کار اومد دیدم ۲ تا از کمدها ی اتاقت رو خریده و همون شب با اینکه خیلی‌ خسته بود همه رو سرهم کرد. دیروزم باهم رفتیم بقیه وسایل اتاق رو خریدیم کلی‌ چیزای بامزه برات خریدیم بعد از اون امدیم خونه و بابایی شروع به سرهم کردن وسایلت شد . حدودا ساعت ۲ شروع کرد و تا ساعت ۱۰ شب طول کشید . کلی‌ من و بابایی به اتاقت ذوق کردیم البته نگفته نمونه تاشا هم از اتاقت خوشش اومد . البته هنوز خیلی‌ چیزای دیگه مونده که برات بخریم . راستی‌ هفتهٔ دیگه هم دوستهای کانادا یمون برات یه مهمونی گرفتن. عزیزم همه خیلی‌ دوست دارن و منتظر هستن که ببیننت .

رادین جونم خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم به خصوص از وقتی‌ که تکونهات بیشتر و بامزه شده.

نامه برای رادین جونم


نازنینم ۴ شنبه برای تو یه نامه اومد. خیلی‌ بامزه بود بابای دره صندوق پست رو باز کرد دیدیم یه نامه با عکس یه نوزاد و مادرش روشه کلی‌ ذوق کردیم چون توی دنیای بیرونم تو موجودیت پیدا کردیSmile. خلاصه بازش کردیم یه پوستر بود برای اندازگیری قدت که باید بزنیمش تو اتاقت و یه دفترچه درمورد تغذیهٔ کودک.

بابای خیلی‌ خوشش اومد واقعا هردومون غافل گیرشدیم . به هرحال اتفاق قشنگ و دوستداشتنی بود .

عزیزم دوست دارم خیلی‌ خیلی‌ مواظب خودت باش

چهار شنبه سوری با رادین


پسر نازم چهارشنبه سوری امسال خیلی‌ بهم خوش گذشت از همه مهمتر اینکه تو هم با ما بودی . عزیزم مامانی ۲ بر از روی آتیش پرید .

همه میگفتن چه جراتی داری چشمک. فکر کنم توهم خوشت اومد . بابای  خیلی‌ نگران ما بود همش میگفت مواظب باش کسی‌ بهت نخوره حقم داشت خیلی‌ تاریک بود .

عزیزم یواش یواش داره بهار میاد ما هم داریم خودمونو برای سال تحویل آماده می‌کنیم . مامانی سبزه گذاشته خداروشکر همه شون خوب درومدن . چندتا تخم مرغ رنگی‌  خوشگل  گرفته .

خلاصه همهٔ وسایل هفتسینو آماده کرده . راستی‌ تو هم یواش یواش داری بزرگ میشی‌ و تاز‌گی‌ها تکونهای جالبی‌ می‌خوری . بعضی‌ وقتا هم وقتی‌ بابای بهات حرف می‌زنه با یه تکون جوابشو میدی . خیلی‌ برامون دوست داشتنی این کارت . عزیزم مواظب خودت باش . من و بابا خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم .

بوس

انتخاب اسم

همونطور که بابای نوشته اسمت رو انتخاب کردیم. امیدوارم که دوستش داشته باشی‌ چشمک. خیلی‌ دنبال اسم گشتیم چند مورد در انتخاب اسمت برای ما مهم بود یکی‌ اینکه ایرانی‌ باشه .دوم اینکه تلفظ انگلیسی‌ اون روان و ساده باشه . و چیزی که خیلی‌ خیلی‌ برای مامانی مهم بود داشتن یا معنی زیبا .

خلاصه چند اسم بعد از کلی‌ جستجو تصویب شد "پرسام " ، "هوراد"، "آروین" ، "رادین" . که در آخر رادین را انتخاب کردیم . رادین عزیزم ، من از همون اول نسبت به این اسم احساس پیدا کردم جالب اینجا بود که همهٔ شرایط ما را هم داشت .خلاصه مرحلهٔ انتخاب اسمت را هم به عنوان یه پدرو مادر به پایان رساندیم . اعتراف می‌کنم بسیار کار مشکلی‌ بود .

امیدوارم که بتونیم در مرحلهٔ اصلی‌ که به ثمر رساندن تو به عنوانه یک انسان موفق است نیز سربلند بیرون بیایم.

دوست دارم و بیصبرانه منتظر اومدنت هستم

مامانی

موزیک کودک

پسر گلم

اول از همه دلم می‌خواد بهت بگم چقدر دوست دارم . چند روز که شروع کردیم باهم موزیک گوش میدیم و جالب اینجاست که تو هم عکس‌العمل نشون میدی به موسیقیها . قراره بابای بارت سی‌دی موسیقی‌ بخره تا از الان به این آهنگ ها عادت کنی‌.                                                                                                                                                                                                                                            

برای دیدن ویدئو اینجا کلیک کنید

                                                                                         

عزیز دلم منو بابای کم کم داریم وسایل خونه رو جمع می‌کنیم چون قراره ۲۶ مارچ بریم خونه ی خودمون . قراره اتاقتو برات رنگ کنیم . ما برات رنگ سبز و نارنجی روشنو انتخاب کردیم امیدوارم که تو هم از این رنگا خوشت بیاد چشمک. بعدش قراره بریم      IKEA برات وسایل اتاقت رو بخریم. البته چند هفتهٔ پیش منو بابای رفتیم     IKEA و وسایل اتاق نوزاد نگاه کردیم اما هنوز دقیقا انتخاب نکردیم. من و بابای تمام سعی‌ مونو می‌کنیم تا یه اتاق قشنگ برات درست کنیم چشمک.

عزیزم خیلی‌ دوست دارم . و برات همیشه دعا می‌کنم .

(۲۴ هفته و ۳ روز)

به یاد مادربزرگ مامان


عزیزم هفتهٔ قبل غصه دار بودم به همین خاطر نتونستم چیزی برات بنویسم . فکر کنم خودتم متوجه شدی. آخه میدونی‌ مادر بزرگ مامان فوت کرد خیلی‌ دلم گرفته بود. آخرین بار که دیدمش ۷ ساله پیش بود . اولش نمیتونستم باور کنم اون از پیشمون رفته تا اینکه خدا تو ذهنم آورد اون الان خوشحاله چون انتظار دیدن پسراش به پایان رسیده و مادر بزرگ پیش اوناست . این فکر کمی‌ منو آروم کرد تا اون شبی که من خواب مامان بزرگ را دیدم و مطمئن شدم اون جاش خیلی‌ خوب و خیلی‌ هم خوشحاله .

دا  منو پسرم خیلی‌ دوست داریم


آرشام خوش امدی

 

عزیزم مامان امروز صبح خیلی‌ انرژی گرفته و خوشحال شده چونکه آرشام  کوچولو امروز به این دنیا اومد .

خدارو شکر مامان مریم و آرشام جان هردو حالشون خوب . آرشام جان نمیدونی‌ من و نی‌نی چقدر خوشحالیم . خلاصه بد از ۹ ماه انتظار مامان مریم و بابا رشید بسر اومد . می‌دونم که چقدر لذت بخش . راستی‌ آرشام جون ۴ کیلو بود .فکر کنم مثل مامان مریم چون مامان مریمم بچگیش تپل موپلی بود .

آرشام جان تولدت مبارک

از طرف مامان پویا و بابا پوریا و نی‌نی

آرزوی مامان

پسر گلم،

مامان دیشب کمی‌ غصه دار بود . میدونی‌ دلم از این دنیا از این آدما گرفته بود از اینکه چرا بعضیوقتا ما آدما اینقدر بد میشیم . عزیز مامان ، آرزو دارم که یه پسری باشی‌ که دلت برای آدما بتپه و حیونا رو دوست داشته باشی‌ . دست آدمای نیازمندو بگیری .عزیزم آرزو دارم قلبت به بزرگیه آسمون باشه. امیدوارم بتونم به عنوان یه مادر  به تو یاد بدم چطور ازده باشی‌ چطور بخشنده باشی‌ .عزیزم امیدوارم از این امتحانی که خدا به من داده سربلند بیرون بیام .

دوست دارم یه دنیا .

روز دیدار

کوچول مامان

امروز منو بابای از طریقه سونو امدیم یه سری بهت ز دیم. خیلی‌ باحالی‌ اونجا. پای قشنگو کوچولو ی قشنگتو دیدیم . Smile

بابای کلی‌ ذوق میکرد عزیز دلم. وقتی‌ از اونجا امدیم بابا چشماش برق میزد . خیلی‌ خوشحال می‌شه وقتی‌ تورو بیشتر حس می‌کنه . اون روزم که تلفنی صدای قلبتو شنید من کاملا احساس می‌کردم چه لذتی میبرد . عزیزم ما خیلی‌ خیلی‌ دوست داریم . راستی‌ دلم می‌خواد برات توضیح بدم که چرا شخصیت "پوو" رو برات انتخاب کردیم . اول از اینکه بابای خیلی‌ این شخصیت کارتونی رو دوست داره .میگه طراحی واقعاً زیبای داره . دوم اینکه "پوو" یه خرسه خیلی‌ مهربون و دوستای زیادی داره . سوم اینکه نویسندهٔ این داستان کانادای.

خلاصه منو بابای تصمیم گرفتیم که این  شخصیتو برای وبلاگت و اتاقت انتخاب کنیم .قراره همهٔ دوستای "پوو" رو هم برات بخریم عزیزم.

خیلی‌ دوست دارم

مواظب خودت باش .

عزیزم خوش امدی

عزیز مامان

اومدنت تو زندگی‌ منو بابای کلی‌ برامون خبرای خوب آورد . نمیدونی‌ که ما چقدر خوشحال هستیم که تورو داریم . تاشا هم خوشحاله چشمک.

قربونت برم هرروز برات دعا می‌کنیم که تو سالم و تندرست به دنیای ما بیایی . تاشا هم منتظرته بیایی باهاش بازی کنی‌ . مطمئنم تو و اون دوستای خوبی‌ برای هم میشین . با اومدن تو خانوادهٔ ما دیگه کامل شد Smile و همه بی‌ صبرانه انتظار اومدن  تو کوچولوی خوشگلو میکشیم .

بابایی میگه :

آغاز یک زندگی‌ جدید بودی واسه ما.

انگار که همه سه تایی داریم با هم متولد میشیم.

عزیز دلم ، گاهی اوقات دلم برات میریزه وقتی‌ که به وجودت توی زندگیمون فکر می‌کنم.

یک تجربه شیرین جدید...بعد از سالها در به دری و خونه بدوشی...

من و مامان داریم به لحظه لحظه آینده تو فکر می‌کنیم، پس راحت بخواب تا روز میلاد...