۱۴ روز سخت در بیمارستان
رادین عزیزم قصهٔ اومدنت به خونه اینطوری بود که ۲ هفته تاخیر
داشت . پزشکان تشخیص دادن که بهتره ۱۴ روز آنتی بیوتیک بگیری به خاطره
اینکه احتمال میدادن عفونت رفته باشه تو خونت . برای من و بابا خیلی
خیلی سخت بود که تورو اونجا ببینیم من نمیتونستم خونه برم یعنی اصلا دلم
نمیومد. منم ۱۰ روز با تو توی بیمارستان مندم . به مامانی یه اتاق داده
بودن و هر ۳ ساعت یه بر بهم زنگ میزدن که بیام بهت شیر بدم هرچند که تو به
سختی با این موضوع مبارزه میکردی پرستارها همه از این خصوصیات اخلاقیت
تعجب میکردن میگفتن که این روحیهٔ جنگجوی رو از چه کسی به ارث بردی یه چیز
دیگه هم که خیلی براشون جالب بود گردن گرفتنت و اینکه خیلی قوی هستی
بدون استثنا هرکی بغلت میکرد اینو میگفت . اول رفتی قسمت مراقبتهای ویژه ۲
به خاطره اینکه بیمارستان جا نداشت بد بردنت مراقبتهای ویزه ۳ از اونجا
میخواستن بفرستنت به یه بیمارستان دیگه که بابایی باهاشون صحبت کرد چون این
بیمارستان که تو بودی (م.ک مستر ) بیمارستان دانشگاه که بابایی کارمندش به
همین خاطر بود که تورو اونجا نگاه داشتن . پتی(ماما) خیلی تعجب کرده بود
که تورو اونجا نگاه داشتن میگفت اولین بار این اتفاق افتاده . بابایی گفت
من تلاشمو میکنم که تورو اینجا نگاه دارن و بالاخره موفق شد . روزها به کندی برامون میگذشت به خودم میگفتم میشه این ۱۴ روز تموم بشه
از همه سخت تر وقتی شبها بابا میخواست بره اینگر دنیا رو سرم خراب میشد
بغض گلومو میگرفت اما خودمو نگه میداشتم . در طول روز که منو بابا تو
اتاق بودیم دفتر خاطرات دوران دوستی من و بابا رو میخوندیم (مادر جون از
ایران آورد بودش).به من و بابا انگیزه میداد این مدت رو تحمل کنیم .
راستی مادر جونم یک روز بد از تولد تو اومد پیش مون این مدتم برای اون
خیلی سخت گذشت همش لحظه شماری میکرد برای اومدنت به خون فقط یک بر اجازه
دادن که بید تو بخش و تورو ببین اون موقع تو توی دستگاه زیر نور مهتابی
بودی . خاله سارا و عمو بهنام هم اومدن دیدنمون اما موفق نشدن تورو ببینن .
خاله سارا تقریبا یه روز پیش مامان بود و خیلی از نظر روحی به مامان کمک
کرد .همهٔ پرستارها دیگه مامانو میشناختن روز ۱۰ بهم پیشنهاد دادن برم
خونه استراحت کنم با اصرار بابایی تصمیم گرفتم شبها برم خونه و روزها با
بابایی بیام بیمارستان . بابایی هم تصمیم گرفت هفته دوم مرخصی شو وقتی
بگیره که تو میای خونه. خلاصه یه روز مونده به مرخص شدنت به ما یه اتاق ۲
نفر دادن در قسمت هتل بیمارستان تو رو هم بهمون دادن قرار شد نوبت دوز
دارویت که شد ببریمت بخش و بد از آخرین دوز تو مرخص بودی چه لحظهٔ باشکوهی
برای منو بابایی بود . روز یکشنبه ۲۰ ججون ساعت ۶.۳۰ تورو مرخص کردن .
وقتی رسیدیم خونه مادر جون اومد استقبالمون نگفته نمونه تاشا هم جلوی در
برامون دمش رو تکان میداد . اومدنت به خونه چراغ دل من و بابایی رو روشن کرد قربونت بره مامانی