بعد از غیبت زیاد مامی تصمیم گرفتم خودم وبلاگ را دردست بگیرم .
حرفهای زیادی هست که باید اینجا بنویسم . مهمترین اتفاقهای که توی اواخر
چهار ماه ونیم تا پنج ماه و نیم افتاد به ترتیب اومدن خاله جونم البته من
توی خواب بودم وقتی خاله پگاه اومد اما مامی از اولین دیدارمن یه فیلم
کوتاه گرفت البته دائای پیام خیلی سفارش کرده بود که در این لحظه فیلم
بگیریم .
پنج ماه و دهفتم بود که مادر جون رفت . چند روز بعد از رفتن مادر جون
کمی بد اخلاق شده بودم .بعد از رفتن مادر جون مامی میخوابه پیشم.(۴
نوامبر)
وقتی خاله پیشمون بود هرروز صبح زود میومد پیشم باهم بازی میکردیم .
بعد از اینکه شیرم را میخوردم برای خودم آواز میخوندم و میخوابیدم بعضی
وقتها خودم تنهای بازی میکردم تا اینکه میخوابیدم . مامی عاشق این اخلاقم
است.
کارهای دوران چهار و نیم ماهگی تا ۶ ماهگی:
۱-حدود چهار ماه نیمم بود که شیشه شیرمو خودم میگرفتم
۲- عاشق اینم که با موزیک گنجیشک لالا بخوابم
۳-پنج ماه داشتم که کاملا میچرخیدم به شکم و صبح ۱۴ نوامبر بود که برای
اولین بر سینه خیز رفتم .(هرکی منو برای اولین بار میدید معتقد بود زود
راه خواهم رفت )
۴- صداهای که در این ماه در میاوردمها هاها ، م م،
۵- وقتی که واکسن میزدم خیلی گریه نمیکردم .کلا بچه خوش اخلاقی هستم بیشتر اوقات وقتی از خواب بلند میشم گریه نمیکنم .
۶- حدود ۶ ماهم بود دیگه کاملا سینه خیز میرفتم .
۷- بازی با کتاب رو خیلی دوست دارم.
۸- یکی از چیزای که زودتر از همه اسمشو تشخیص دادم تاشا بود . باهم روابط خوبی داریم هروقت میبینمش بهش کلی ذوق میکنم
۹-تقریبا ۵ ماه و ۲۰ روزم بود که غذا خوردن را شروع کردم و اولین چیزی
که خوردم سریل برنج بود ، بد از اون جوی رو تمتهن کردم ، سیبزمینی شیرین
یکی از لذیذترین غذا هاست برام همچنین نخود فرنگی ، سیب خیلی دوست دارم
. حدود ۶ ماه و ۱۰ روزم بود که گوارشم بهم ریخت یه هفته طول کشید که خوب
بشم . و برای اولین بر ۱ ژانویه سوپ خوردم و اتفاقا خیلی خیلی دوست دارم
.در روز ۴ نوبت غذا میخورم .
۱۰- ۲۲ دسامبر برای اولین بار چهار دستو پا ایستادم و بابا و مامی کلی
بهم ذوق کردن البته خودم هم خیلی خوشم اومد از این کارم و حدود ۳ ژانویه
چند قدمی چهار دستو پا رفتم که مامی یه فیلم از این کارم گرفت . در آرشیو
موجوده :)
۱۱- یکار دیگه که انجام دادم و کلی بابا رو خوشحال کردم گفتن بابا بود
(۶ ماه و ۲۵ روزگی) از اون موقع مامی و بابای همش دارن باهم تمرین میکنن
کلا صداهای که در میارم متفاوت شده و یه مرحله پیشرفت کرده خاله سارا
معتقد بود چقدر زود صحبت کردن رو شروع کردم. الان دارم تلاش میکنم که تاشا
رو صدا بزنم چون وقتی مامی تاشا رو صدا میزنه تاشا به سرعت میاد پیشمون و
من کلی به تاشا لبخند میزنم. چند برام دا دا گفتم بعضی وقتها به تقلید
مامی وقتی میخواد بهم غذا بده به به هم میگم.
۱۲- تقریبا ۶ ماه و ۲۰ روزم بود که کشف کردم به جز مامی و بابای بقیه
ادامها برام غریبه هستن این بود که وقتی بغلشون میرفتم گریه میکردم
همچنین از شلوغی میترسیدم و برام عجیب میومد اما الان کم کم آدمارو
میشناسم و بغلشون بعضی میکنم مثلا عمو مانی ، عمو بهنام و خآله مهتاب و
خاله سارا کاملا برام شناخته شده هستن . کم کم دارم به آدمای غریبه عادت
میکنم .