نامه برای رادین جونم


نازنینم ۴ شنبه برای تو یه نامه اومد. خیلی‌ بامزه بود بابای دره صندوق پست رو باز کرد دیدیم یه نامه با عکس یه نوزاد و مادرش روشه کلی‌ ذوق کردیم چون توی دنیای بیرونم تو موجودیت پیدا کردیSmile. خلاصه بازش کردیم یه پوستر بود برای اندازگیری قدت که باید بزنیمش تو اتاقت و یه دفترچه درمورد تغذیهٔ کودک.

بابای خیلی‌ خوشش اومد واقعا هردومون غافل گیرشدیم . به هرحال اتفاق قشنگ و دوستداشتنی بود .

عزیزم دوست دارم خیلی‌ خیلی‌ مواظب خودت باش

چهار شنبه سوری با رادین


پسر نازم چهارشنبه سوری امسال خیلی‌ بهم خوش گذشت از همه مهمتر اینکه تو هم با ما بودی . عزیزم مامانی ۲ بر از روی آتیش پرید .

همه میگفتن چه جراتی داری چشمک. فکر کنم توهم خوشت اومد . بابای  خیلی‌ نگران ما بود همش میگفت مواظب باش کسی‌ بهت نخوره حقم داشت خیلی‌ تاریک بود .

عزیزم یواش یواش داره بهار میاد ما هم داریم خودمونو برای سال تحویل آماده می‌کنیم . مامانی سبزه گذاشته خداروشکر همه شون خوب درومدن . چندتا تخم مرغ رنگی‌  خوشگل  گرفته .

خلاصه همهٔ وسایل هفتسینو آماده کرده . راستی‌ تو هم یواش یواش داری بزرگ میشی‌ و تاز‌گی‌ها تکونهای جالبی‌ می‌خوری . بعضی‌ وقتا هم وقتی‌ بابای بهات حرف می‌زنه با یه تکون جوابشو میدی . خیلی‌ برامون دوست داشتنی این کارت . عزیزم مواظب خودت باش . من و بابا خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم .

بوس

انتخاب اسم

همونطور که بابای نوشته اسمت رو انتخاب کردیم. امیدوارم که دوستش داشته باشی‌ چشمک. خیلی‌ دنبال اسم گشتیم چند مورد در انتخاب اسمت برای ما مهم بود یکی‌ اینکه ایرانی‌ باشه .دوم اینکه تلفظ انگلیسی‌ اون روان و ساده باشه . و چیزی که خیلی‌ خیلی‌ برای مامانی مهم بود داشتن یا معنی زیبا .

خلاصه چند اسم بعد از کلی‌ جستجو تصویب شد "پرسام " ، "هوراد"، "آروین" ، "رادین" . که در آخر رادین را انتخاب کردیم . رادین عزیزم ، من از همون اول نسبت به این اسم احساس پیدا کردم جالب اینجا بود که همهٔ شرایط ما را هم داشت .خلاصه مرحلهٔ انتخاب اسمت را هم به عنوان یه پدرو مادر به پایان رساندیم . اعتراف می‌کنم بسیار کار مشکلی‌ بود .

امیدوارم که بتونیم در مرحلهٔ اصلی‌ که به ثمر رساندن تو به عنوانه یک انسان موفق است نیز سربلند بیرون بیایم.

دوست دارم و بیصبرانه منتظر اومدنت هستم

مامانی


رادین ،

پسر گلم...

دیگه اسمت انتخاب شد..امیدوارم بتونیم به معنای اسمت جوانمردی رو بهت یاد بدیم..

وقتی‌ بابای من اسم من رو پوریا انتخاب کرد تصمیم گرفته بود که به من مردانگی و گذشت، سخاوت و بخشندگی و افتادگی و یاری افتادگان رو بیاموزه...

وقتی‌ که به سنی‌ رسیدم که معنای اسمم رو فهمیدم همیشه از بابام میخواستم که قصه پوریای ولی‌ رو برام بگه...

همیشه دوست داشتم این قصه رو هزاران بار بشنوم ،

چون بهم یک احساس غرور میداد...

سعی‌ کردم در هر لحظه از زندگیم به دیگران کمک کنم، حتی اگر خودم هم محتاج باشم

پسرم مردی نه فقط به اسم بلکه به خوی انسان بستگی داره

همونطور که پدر من بهم این نکات رو آموخت من هم لحظه به لحظه زندگیم رو با تو تقسیم می‌کنم.

دوستت دارم و بی‌ صبرانه به انتظار روز‌های شاد زندگیمون در کنار هم هستم...

بابایی

موزیک کودک

پسر گلم

اول از همه دلم می‌خواد بهت بگم چقدر دوست دارم . چند روز که شروع کردیم باهم موزیک گوش میدیم و جالب اینجاست که تو هم عکس‌العمل نشون میدی به موسیقیها . قراره بابای بارت سی‌دی موسیقی‌ بخره تا از الان به این آهنگ ها عادت کنی‌.                                                                                                                                                                                                                                            

برای دیدن ویدئو اینجا کلیک کنید

                                                                                         

عزیز دلم منو بابای کم کم داریم وسایل خونه رو جمع می‌کنیم چون قراره ۲۶ مارچ بریم خونه ی خودمون . قراره اتاقتو برات رنگ کنیم . ما برات رنگ سبز و نارنجی روشنو انتخاب کردیم امیدوارم که تو هم از این رنگا خوشت بیاد چشمک. بعدش قراره بریم      IKEA برات وسایل اتاقت رو بخریم. البته چند هفتهٔ پیش منو بابای رفتیم     IKEA و وسایل اتاق نوزاد نگاه کردیم اما هنوز دقیقا انتخاب نکردیم. من و بابای تمام سعی‌ مونو می‌کنیم تا یه اتاق قشنگ برات درست کنیم چشمک.

عزیزم خیلی‌ دوست دارم . و برات همیشه دعا می‌کنم .

(۲۴ هفته و ۳ روز)

به یاد مادربزرگ مامان


عزیزم هفتهٔ قبل غصه دار بودم به همین خاطر نتونستم چیزی برات بنویسم . فکر کنم خودتم متوجه شدی. آخه میدونی‌ مادر بزرگ مامان فوت کرد خیلی‌ دلم گرفته بود. آخرین بار که دیدمش ۷ ساله پیش بود . اولش نمیتونستم باور کنم اون از پیشمون رفته تا اینکه خدا تو ذهنم آورد اون الان خوشحاله چون انتظار دیدن پسراش به پایان رسیده و مادر بزرگ پیش اوناست . این فکر کمی‌ منو آروم کرد تا اون شبی که من خواب مامان بزرگ را دیدم و مطمئن شدم اون جاش خیلی‌ خوب و خیلی‌ هم خوشحاله .

دا  منو پسرم خیلی‌ دوست داریم