گل گلدونم

وقتی‌ نگاه می‌کنم میبینم چقدربسرعت گذشت توی بیمارستان همش با خودم می‌گفتم کی‌ این مدت تموم می‌شه و برام زمان نمیگذشت اما حالا وقتی‌ برمی‌گردم باورم نمی‌شه این گذر لحظه‌ها رو. عزیزم وقتی‌ امدی خونه تا هفته اول همش خواب بودی اما هفته دوم کمی‌ نا‌ آرامی میکردی دلت خیلی‌ درد میکرد اما با این حال شبها خوب میخوابیدی و هر ۳ ساعت بیدار میشدی تا شیر بخوری . برای اینکه شیر مامانو بخوری از یه پرفسوری که مشاوره شیر مادر بود کمک خواستم اما تو انتخاب خودت رو کرده بودی شیر مادر با شیشه شیر :)

یک ماه هفته ۱ روز میرفتم پیشش اما تو آونقدر بی‌ تابی میکردی که تصمیم گرفتیم بیشتر از این اذیتت نکنیم چون گریه کردن خیلی‌ از انرژیت رو می‌گرفت. تصمیم گرفتم زنگ بزنم  به مامان جون (مامان سکینه) برات شیر خشت و ترنجبین بفرستن چون شنیده بودم برای دل درده بچه خیلی‌ خوبه( همینطور برای رشد بچه) 

شب‌ها تا ساعت ۳.۳۰ پیش من بودی بعضی‌ وقتها تا ساعت ۶ و از اون ساعت به بعد مادر جون میگرفتد. مادر جون کلی‌ ازت عکس میگرفت . به زیرزمین خیلی‌ علاقه داشتی‌ چون وقتی‌ میبردیمت اونجا راحت میخوابیدی البته چون اونجا خنک بود دوست داشتی‌ چون از گرما متنفری مثل مامانی و بابایی :)

عزیزم از همون اول به ماشین و مسافرت عادت کردی چون ۱۵ روزت بود که رفتیم تورنتو.تو کالسکه و ماشین خیلی‌ آرومی البته کلا بچه آرومی هستی‌  عزیزم .

۲۷ جون ۲۰۱۰ ختنت کردیم توی کلینیک بابایی . حسابی‌ اونجارو گذاشتی‌ تو سرت بعد منو تو به مدت  یک ساعت توی یه اتاقی بودیم چون دکتر گفت بود باید تا  یک  ساعت بعد از اون اونجا بمونیم توی بغلم آروم شودی . زمانی‌ هم که رفتیم خونه یک ساعت گریه کردی اما بعدش خوابیدی . اون موقع که گریه میکردی من و بابایی پشیمون شدیم که توی این سنّ ختنت کردیم البته بهترین وقت بود چون تو زود خوب شدی :)

۳۰ ژولای ۲۰۱۰ اولین نوبت واکسنت بود البته یهفته زودتر واکسنت رو زدیم درواقع باید ۶ ژولای میزدیم اما چون میخواستیم بریم مسافرت یه هفته زودتر زدیم. چه پسر خوبی‌ بودی یکمی گریه کردی اما بعدش همش خوابیدی جالب اینجا بود اصلا تب نکردی .

فردای اون روز رفتیم فردریکتن  توی راه خوب و آروم بودی یه روز مونترال‌ موندیم پیش دائی مجتبی‌ . در طول مدتی که ما مهمون بودیم خونهٔ عمه دائی مجتبی‌ تو توی خواب بودی. قربون پسر عاقلم برم که مامانی رو اصلا اذیت نکرد.

توی فردریکتن همه عاشقت شدن . دوستای پگاه جون به خاطر تو هرشب میومدن خونهٔ دائی محسن .سعیده جون از تو نگهداری میکرد البته تو بیشتر اوقات خواب بودی . راستی‌ همه معتقد بودن تو شبیه من هستی‌ :)))