من و تجربه مهدکودک
امروز دقیقا هشت ماه و دوروزه شدم و حسابی همه جا و همه چیز
برام جالب هست. تقریبا هفت ماهم بود که یاد گرفتم چهار دست و پا برم اما
الان حسابی حرفهای شدم و به سرعت یه چشم بهم زدن به هدفم میرسم از
همهچیز لذت بخش تر اینه که از یه تکیه گاه کمک بگیرم و سرپا بیستم این
کارو خیلی دوست دارم تازه جدیداً دارم تمرین تعادل میکنم
البته این کارو خیلی با احتیاط انجام میدم بعضی وقتها هم فقط با یه دست
سر پا میایستم یه کار دیگه که تقریبا ۲ روزی هست انجام میدم این که با کمک
تکیه گاه قدم بر میدارم .مامی بعضی وقتها میگه پسرم خیلی عجله نکن که
روی پای خودت بیستی اما مامی نمیدونه که من خیلی عجله دارم .موزیک برام
خیلی جالبه و دوست دارم . تبلیغ Minigo رو خیلی دوست دارم و
همیشه بهش میخندم و خرس کوچولوی کارکترش برام خیلی جالبه . آدما دیگه
برام غریبه نیستن الان خاله سارا و خاله آزاده رو میشناسم خیلی هم دوسشون
دارم چون کلی باهم حرف میزنن عمو بهنام و عمو روزبه هم دوست دارم اما
بعضی وقتها فراموش میکنم که قبلان دیدمشون .
۲۲ ژانویه دوباره کلاس موسیقیم شروع شد و من حسابی اونجا خوش میگذرونم
کلی هم دوست پیدا کردم اسماشون زک ، ثلاث ، و البته معلم مهربونم لیا که
وقتی توی کلاس آواز میخونه من همش دوست دارم بهش نگاه کنم دیگه تقریبا
میشناسمش چون یه روز که اومد خونمون که با مامانم برن مهمونی منم بغل بابای
بودم وقتی لیا باهم حرف زد سرمو گذاشتم روی شونهای بابای و کمی خجالت
کشیدم مامی میگه خیلی بامزه شده بودم در اون حالت یه روزم من و مامی و val (دو ست مامی) و دوست من سموئل و مامانش رفتیم
مهدکودک اولش برام یکمی محیط غریبه و نا آشنا بود کمی گریه کردم اما بد
از ۱۰ دقیقه همه چیز عادی شد و کلی اونجا بازی کردم و معلم مهربون بهم یه
کتاب جایزه داد اسم کتاب هست Mr.Noisy's Wild Safari این کتاب یکی از
چیزای مورد علاقمه. ساعتها باهاش بازی میکنم و وانمود میکنم که دارم
میخونمش به تازگی هم یاد گرفتم که به سرعت ورقش بزنم (مامی از این حالتم
فیلم گرفته) از اون روز به بعد مامی منو میبره مهدکودک که با محیط خارج
از خونه هم آشنا بشم . خیلی اونجا رو دوست دارم کلی اسباب بازی هست
روزهای جمعه بعدازظهر بابای هم باهمون هست با کمک همدیگه نقاشی میکشیم و
خلاصه اینکه خیلی خوش میگذره
.
مامی فکر
نمیکرد به این سرعت به این محیط عادت کنم چون یکشنبه ۶ژانویه که رفتیم
کلیسا مامی برای اولین بار منو توی مهدکودک اونجا تنها گذشت و من اصلا
گریه نکردم و کلی مامی از این موضوع خوشحال بود . اون روز یه عالمه بچه
دیدم با اونا بازی کردم غذامو خوردم و یه ساعت آخرم توی تاب خوابیدم .
.