خونه جدید و اتاق رادین

رادین جونم ،

سال جدید و من و بابایی درحال جمع کردن وسایل خونه بودیم. یه هفته بعد از اینکه امدیم خونه ی خودمون من خیلی‌ مریض بودم به همین خاطر بابایی همهٔ کارها رو تنهایی‌ انجام داد خونه رو رنگ کرد وسایل خونه رو چید. تا اینکه نوبت به اتاق تو عزیزم رسید. اول اتاقت رو رنگ کرد (با یه شوق دیگه‌ای اتاقت رو رنگ میکرد )چند تا عکسم از بابایی گرفتم وقتی‌ داشت اتاقت رو رنگ میکردچشمک.

جمعه که از سر کار اومد دیدم ۲ تا از کمدها ی اتاقت رو خریده و همون شب با اینکه خیلی‌ خسته بود همه رو سرهم کرد. دیروزم باهم رفتیم بقیه وسایل اتاق رو خریدیم کلی‌ چیزای بامزه برات خریدیم بعد از اون امدیم خونه و بابایی شروع به سرهم کردن وسایلت شد . حدودا ساعت ۲ شروع کرد و تا ساعت ۱۰ شب طول کشید . کلی‌ من و بابایی به اتاقت ذوق کردیم البته نگفته نمونه تاشا هم از اتاقت خوشش اومد . البته هنوز خیلی‌ چیزای دیگه مونده که برات بخریم . راستی‌ هفتهٔ دیگه هم دوستهای کانادا یمون برات یه مهمونی گرفتن. عزیزم همه خیلی‌ دوست دارن و منتظر هستن که ببیننت .

رادین جونم خیلی‌ خیلی‌ دوست دارم به خصوص از وقتی‌ که تکونهات بیشتر و بامزه شده.

وسایل پسر ناز من

اینها یک سری از وسایلی‌ هست که برات تهیه کردیم.

کلی‌ هم کتاب داستان و تصویر برات خریدیم.

آشیانی زیر سایه خداوند

رادین جون، پسر گلم...

دیروز با مامانی رفتیم و قولنامه خونمون رو امضأ کردیم.

دیگه به امید خدا شنبه اسباب کشی‌ داریم و میریم که اتاق تو رو درست کنیم...برات تخت و کمد و وسایل اتاق دیدیم و فقط لحظه شماری می‌کنیم که بریم و بیاریمشون توی اتاقت.

بابایی ، عزیزم..نمی‌دونی چه نقشه‌هایی‌ در سر داریم، چه آرزو‌هایی‌ برات داریم و چه آینده یی رو برات آماده کردیم !

از خداوند هزاران بار تشکر می‌کنیم که تو رو بهمون داد...بزرگترین برکت و موهبت زندگیمون..

خداوند تو رو سالم و سلامت به این دنیا میاره و مطمئن هستم که روز‌های بسیار شادی رو در کنار هم خواهیم داشت.

به امید اون روزها...