یه روزی بود ، روزای دور

از اون روزای سوت و کور

نبود از عشقت خبری

همش چی‌ بود؟ در به دری

دنبال یک لقمه نون

چه رو زمین چه آسمون

دنیا رو ما دور میزدیم

من و مامان تو اون قدیم

 

تا که یه روز درا گشود

اونور در دنیأیی بود

بهش میگفتن قدیما

شهر دل‌ و آرزوها

کوله هامون رو بستیم و

زدیم به چاک جاده ها

من و مامان چه بی‌ ریا

امیدمون فقط خدا

 

دستامون از جنس بلور

یه دنیا نور از راه دور

جاده‌های سرد و یخی

سراب‌های دروغکی

گذشتیم از هرچی‌ که بود

به جز خدا هیچکی نبود

 

رسیدم و رها شدیم

از همه کس جدا شدیم

گفتیم دیگه آخرشه

اونکه میخواستیم که بشه

یک دو سه سالی‌ رد شدیم

بازم با دنیا بد شدیم

زندگی‌ سخت و شلوغ

دوباره کرد ساز دروغ

دستامون از غم پینه داشت

بسکه غم دیرینه داشت

 

پوشال‌های خشک قدیم

اونها که تو راه میدیدیم

ریختیم رو هم یکی‌ دو تا

یک آشیون واسه خدا

 

خدا به ما نگاهی‌ کرد

بنده هاشو صدایی کرد

گفت شماها دو تاییتون

حقتونه یه آشیون

منم براتون میزنم

سقفی مثل رنگین کمون

خدا فرستاد این پائین

هدیشو بعد همین

زیر همون سقف کبود

اونجایی‌ که صفایی بود

نوگلی از عرش برین

فرستادن روی زمین

اومدی از اون بالاها

زیر یه سقف پیش ماها

دستات مثل چشمه نور

چشمای تو کوه بلور

نشستی کنج دلمون

نفس بودی از آسمون

 

شاید الان نمیدونی

بابا برات قصه میگه

حقیقت زندگیشه

آروم و سر بسته میگه

یه روز میاد همین روزا

بهم بگی‌ بابا بابا

منم بهت میگم گلم

بسته به تو جون و دلم

 

من و مامان با هم دو تا

پل میشیم و برو بالا

به اون خدا بگو که ما

دوسش داریم، بگو بابا

 

 

تقدیم به پسرم رادین، هفت ماهگیت مبارک

پوریا

دیماه