عزیزم یکمی مامان تو نوشتن تنبلی کرده حالا یه وقتی‌ پیدا کردم که برات از ماهای آخر بنویسم .اینکه مامان حسابی‌ احساس سنگینی‌ میکرد یکمی هم دلهره داشت اما کلی‌ هم شوق اینو داشت که روز ‌دیدار داره نزدیکتر می‌شه . توی این ماه یه اتفاق بد هم افتاد و اون اینکه بابابزرگ مامانی از این دنیا رفت و مارو با خاطراتش توی این دنیا تنها گذاشت . بابا بزرگ مامان قرار بود با مادر جونت بیان اینجا اما قسمت نشد هرچند که خیلی‌ برای مامان  سخته اما این حقیقت زندگیه و باید قبولش کنیم.

راستی‌ عزیز دل مامان ، ما هر شب باهات حرف میزدیم و تو هم برای ما ابراز احساسات میکردی . تکونات خیلی‌ قشنگ و بامزه شده بودن و ما میتونستیم تقریبا جای پاها و دستاتو حدس بزنیم . یه چیز بامزهٔ دیگه این بود که هروقت سکسکه می‌زدی من کاملا احساسش می‌کردم خیلی‌ بامزه بود.

توی این ماه رفتیم مهمونی دوستت ساموئل اون قراره یه ماه دیرتر از تو به دنیا بیاد از طرف تو براش یه هدیه خوشگل بردیم . مهمونیشون تو کلیسا بود کلی‌ هم بازی کردیم.یکی‌ از بازیها این بود که باید قیافهٔ ساموئل دوستت رو از روی تصویر مامان و باباش حدس میزدیم .خلاصه خیلی‌ خوش گذشت .

عزیزم این تقریبا خلاصهٔ ماه آخری بود که تو توی شکم مامان بودی.

قربونت برم پسر گلم