الان من پانزده ماه دارم
بالاخره یه وقتی پیدا شد که مامانی از طرف من چند خطی بنویسه . آخرین نوشته حدودأ هشت ماهم بود . از اون روز تا الان کلی کارا یاد گرفتم و دیگه یه شخصیتی بهم زدم . مامانی خیلی عزم تعریف میکنه میگه خیلی بچهٔ خوبی هستم یه علتش اینه که مامان میتونه با وجود من درس بخونه .
من حدودأ یک هفته باد از تولدم تونستم راه برم البته در یازده ماهگی براحتی با کمک گرفتن از وسایل خونه راه میرفتم . خاله پگاه جونم برای تولد یکسلگیم پیش ما بود . همش میگفت باید راه رفتن رادین رو ببینم و برم (البته همینطورم شد ). من کلا یه بچهی آروم هستم و کمتر بد اخلاقی میکنم البته الان که پانزده ماهم هست کمی یاد گرفتم چطور وقتی یه چیزی رو میخوام اعتراض کنم (یاد گرفتم بعضی وقتا سرمو به کبنم زمین یا به دیوار البته مامانی در این جور موقع توجهی بهم نمیکنه ) . یکمی هم خجالتی هستم وقتی آدمای جدید رو میبینم اولش پشت مامان و یا بابایی قایم میشم و یواشکی به اونا نگاه میکنم و یا رفتارای عجیب قریمب از خودم در میارم اما این فقط برای ۱۰ دقیقست باد از اون کلی بهاشون دوست میشم بطوری که مامان و بابا رو به کلی فراموش میکنم .
موسیقی رو واقعا دوست دارم و ساعتها میتونم آروم یه جا بشینم و بهش گوش بدم . بیشتر اوقات باعث تعجب دیگران میشم . وقتی تلویزیون یه برنامهٔ موسیقی داره به خصوص اپرا و یا موسیقی کلاسیک با دقت تماشا میکنم میتونم بگم بیشتر از کارتون دوست دارم این برنامهارو . همه به مامان و بابا پیشنهاد میکنن حتما در سن کوچکی منو بفرستن کلاس موسیقی .(مامان قراره ۳ سالگی منو بفرسته کلاس ویالون )
دیگه دارم به صداهای اطرافم خوب توجه میکنم و بعضی اوقات تقلیدشون میکنم . بخصوص صدای حیوانات وقتی رفتیم ویلای ولری و اردکها رو از نزدیک دیدم بسرعت یاد گرفتم صداشنو و وقتی توی خونه صداشون رو میشنیدم من هم تکرار میکردم و به عکس اردکها که روی مبلشون بود اشاره میکردم . حسابی ولری تعجب کرد و به مامانی هی میگفت رادین خیلی باهوش . الان میتونم بگم شیر ، تاشا ، به به، مامان، بابا، یه برام به بابایی در جواب سلامش گفتم سلام (۲ روز پیش ) ، معنی خداحافظ رو میدونم و وقتی این کلمهرو میشنوم بای بای میکنم . معنی بشی ، باز کن ، ببند ، بخور ، نه، بیا ، بالا، دسترو ببر بالا، کجاست ، برقص ، چشمک بزن،الان دیگه با شنیدن زبان انگلیسی متعجب نمیشام و تقریبا بعضی چیزارو میفهمم . یه زبان مخصوص به خودم دارم که بعضی وقتا مامان هم نمیفهمش . کلمهٔ لولو رو زیاد میگم به خصوص وقتی بعضی میکنم . وقتی عصبانی هستم یا یه چیزی میخوام زبان مخصوص به خودمو تکرار میکنم .
شخصیتا مهربونم و وقتی میخوام اینو نشون بدم سرمو به اون چیز یا اون فرد میچسبونم . و یا چشمک میزنم (اصولاً به آدما این کارو میکنم ). ربطم با آدمای غریبه خوب و سرو میکنم بهاشون ارتباط بر قرار کردن . وقتی رفتبودیم ماسکوکا با جانتان خیلی دوست شده بودم و کلی باهاش بعضی میکردم وقتی رفت همش دنبالش میگشتم .فکر میکنم بهترین دوستم تاشا است . اونم خیلی منو دوست داره و همیشه مواظبم هست . وقتی دلش برام تنگ میشه میاد منو لیس میزنه . بعضی وقتا کلی باهاش بعضی میکنم . میفتم دنبالش و اون از دستم فرار میکنه . خیلی دوست دارم بهش گازا بدم بعضی وقتا مامان اجازهٔ این کارو بهم میده . منم یک درمیان بهش میدم چون بعضی وقتا بهش حسودی میکننم و دوست دارم لقمهٔ اونو خودم بخورم ؛)
به تازگی توی مهدکودک احساس غریبی پیدا کردم . وقتی مامان نیست فکر میکنم اون برای همیشه منو ترک کرده و سرو میکنم به گریه البته قبلان اینطوری نبودم . البته بعضی وقتا فراموش میکنم مامان نیست و حسابی به بعضی مشغول میشم .
آب بازیرو خیلی دوست دارم . عاشق کتاب هستم و الان بتازگی خودم کتاب میخونم . خمیر بازی و نقاشی هم از بازیهای جدیدم هست . عشق ماسه بازی هستم و همه تعجب میکنن که اصلا تمایلی به خوردن ماسه ندارم . ماشین بازی یکی دیگه از سرگرمیهام هست . ولبته بسیار کنجکاو هستم و دوست دارم همهچیز رو کشف کنم